من دوباره با روی سیاه برگشتم این هفته اونقدر فشار درسهام زیاد بود که شبا رو کتابا خوابم میبرد باورتون نمیشه اگه بگم دیشب حدود نیم ساعت فکر کنم تو دستشویی خوابیدم داشتم از خواب میمردم فکر کنم خیلی اشتباه کردم این همه واحد گرفتم ولی هر جور شده باید با نمرات عالی پاسشون کنم تو این چند روز اصلا سراغ کامپیوتر نتونستم بیام روزی شاید یک ساعت شایان و همسری را میدیدم حالا هفته اول ترمه خدا بقیه اش را بخیر کنه یک شب اومدم کامپیوتر را روشن کردم گفتم تا این ویندوزش روشن بشه برم به یک کاریم برسم که دیگه مشغول شدم و صبح که از خونه داشتم میرفتم بیرون یادم اومد که روشنش کرده بودم هر روز که هر چی میخوردم یک گوشه کتابم مینوشتم که بیام واردشون کنم ولی الان هر کدوم یکجا نوشته شده نمیتونم پیداشون کنم حالا باید دوباره نوشتن را شروع کنم
اشتباه: امروز یکی از قانونهای انار جونی را گوش نکردم ضربه اش ر ا خوردم اونم این بود که با خودم غذا و آب نبردم بیرون . امروز خیلی خیلی کلاسم سبک بود فقط یک کلاس ساعت 8 تا 9:30 داشتم(ولی مشکلترین درسمه :زبان) صبح تو راه از دانکین دونات یک نون جو با پنیر کره ای رژیمی و یک کافه لاته رژیمی گرفتم و تو راه دانشگاه خوردم وقتی از کلاس برگشتم دیدم اهالی خونه هنوز در خواب نازن کمی به کارام رسیدم دوش گرفتم که دیگه بیدار شدن بعد با ایران حرف زدم دیگه ساعت 1 ظهر بود که همسر جونی داشت صبحانه میخورد با اون یکذره نیمرو که با کمی روغن زیتون و سبزیجات درست شده بود با کمی نون خوردم بعد اومدم سراغ وبلاگ و پیامها را خوندم و رفتم سراغ وبلاگ انار که ویدیو مدیریت زمانش را ببینم که هنوز چند دقیقه بیشتر ندیده بودم که اینقدر شانی جیغ و گریه کرد مجبور شدم پاشم تصمیم گرفتم همگی بریم کتابخونه و شایان بره قسمت کودکان و کتاب بخونه و بازی کنه و منم درس بخونم بابایی هم مواظب فسقلی باشه خیلی گشنه ام بود ولی وقتی نبود که چیزی برای خودم درست کنم رفتیم کتابخونه سه ربع درس خوندم که بابایی اومد سراغم که از پسری بوهای ناجوری میاد از اونجایی که دستشویی کتابخونه جای عوض کردن نداشت مجبور شدم برم تو ماشین عوضش کنم و برگردم دوباره نیم ساعت درس خوندم که اهل بیت اومدن و گفتن خسته شدن بابایی گفت بریم خونه من شانی را نگه میدارم تو درس بخون!!!! قرار شد بریم خونه که رفتیم دم ماشین و دیدیم من کلید را تو ماشین جا گذاشتم(احتمالا وقتی صندلی عقب نشسته بودم تا شانی را عوض کنم از جیبم افتاد) به بابایی گفتم کلید من را از کیفم بردار که معلوم شد اونم خونه جا مونده ما هم دیگه کلید خونه را نداشتیم که بخوایم بریم خونه برداریم یک گشت امنیتی(سکیوریتی) داشت اونجاها دور میزد که ازش کمک خواستیم گفت من نمیتونم ولی الان زنگ میزنم بیان کمکتون کنن که بعد از یک عالمه معطلی اومدن که نتونستن باز کنن که مجبور شدیم زنگ بزنیم به (سه آ) AAA که عضوشونیم که اونها هم بعد از دو ساعت اومدن و یک عالمه هم شارژمون کردن این شد که دیگه من آخراش از گرسنگی داشت سرم گیج میرفت اون دور و برا هم هیچ جایی نبود که چیزی بخرم واقعا داشتم از گشنگی میمردم که تا ماشین باز شد سوار شدیم و رفتیم اولین رستوران که بوفه چینی بود که هر چی میتونی بخوری منم تا تونستم پای خرچنگ خوردم چون اون تنها غذایی بود که سرخ نشده بود بعد هم اومدیم خونه شایان را حموم دادم و خوابوندمش شد 11 شب من موندم با یک کوه درس گفتم اول بیام غیبتم را موجه کنم شاید بازم مورد بخشش قرار بگیرم
من با پر رویی تمام میرم سراغ پنج نکته ام:
1. حتما حتما هر شب جدولهامو بنویسم چون تنها راه نجاتم همینه
2. غذا با خودم ببرم یا برنامه داشته باشم که قراره چی بخورم(یک تجربه ای که این هفته داشتم یکی از روزها که از صبح میرفتم دانشگاه بعد وسطش باید شایان را از مهد برمیداشتم و میاوردمش میدادم دست باباش و دوباره برمیگشتم دانشگاه وقتی اومدم خونه خیلی خیلی گشنه ام بود پس کمی پاپ کرن خوردم میخواستم شامم را از ساب وی یک چیز سالم بگیرم ولی موقع رفتن گفتم من که اینقدر پرم اگه گشنم شد برکی که استاد میده میرم یک چیز میخرم اولین جلسه مون با این استاد بود اومد کلاس و گفت من اصلا برک نمیدم اگه من میتونم پنج ساعت بشینم و درس بخونم پس شما هم میتونین و این شد که من چهار ساعت تمام تو کلاس نشستم که دو ساعت آخرش داشتم از گشنگی میمردم)
3.زودتر شایان را از خواب بیدار کنم زودتر برم دانشگاه که مسافتهای بین ساختمونها (کلاسهام و مهد شایان ) را پیاده برم به جای ماشین.
4.مواظب گام شمارم باشم که هی دکمه restart فشار داده نشه
5. هر روز با خودم آب ببرم
به انار خوبم:
عزیزم اگه یکهو میشه که چند روز نمینویسم بدون که شرایطی پیش اومده که شاید وقت نکنم دستشویی برم باور کن و میدونم که تو این فشار درسیت و این همه کار برام وقت و انرژی گذاشتی که بهم کمک کنی کاری را که الان واسه چند سال برام یک آرزو شده تحقق ببخشی کاری که هیچکس برام نکرده(یا علمش را نداشتن یا نخواستن یا نتونستن) من همه اینها را میدونم و نمیخوام به وقتی که برام گذاشتی بی احترامی کنم و قدرش را ندونم ولی وقتی جوری میشه که نتونم بیام بنویسم (مثلا برنامه دارم که فلان چیز را بخونم بعد بیام پای اینترنت که یکهو میبینم تا صبح رو کتاب میخوابم نه به درسم میرسم نه با اینترنتم نه به خوابم) همش این فشار روحیش با منه که برو بنویس واسه کاری که برات انجام شده احترام قایل شو ( مهدیسی اگه اینو میخونی بدون این فشار روحی که نمیتونم تلفنهاتو جواب بدم همیشه با من هست که همش میخوام بهت بزنگم ولی نمیشه) خلاصه یک دنیا معذرت. درباره کمال گرایی میدونی من مجبورم به وظایفم عمل کنم از رسیدگی به شایان که نمیتونم بزنم درسهامو باید باید نمره بالا بگیرم تا واسه انتقالم به دانشگاه دیگه به مشکل بر نخورم رژیمم که اولویت اول هست تنها جایی که ازش زده میشه و بیشترین کمک را هم ازش دریافت میکنم شوهرکمه
خلاصه اگه فردا شایان باهام همراهی کنه میشینم ویدیو مدیریت زمان را میبینم شاید بتونم به این وضعیت آشفته ام یک سرو سامانی بدم
خسته نباشید که این همه متن را خوندین
راستی غذاهایی که امروز خوردم همین هایی بود که نوشتم
آه داشت یادم میرفت من یک مشکل کوچولو هم دارم و اون اینه که نمیتونم واسه خودم فایل درست کنم یعنی نمیدونم چه جوری یک شیت جدید باز کنم میرم تو قسمت داکیومنت و رو نیو کلیک میکنم ولی چیزی باز نمیشه میشه بهم بگین که چه جوری یک صفحه جدید باز کنم؟ ممنون
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


۲ نظر:
پی براه جون چند واحد داری؟
قیامه جونم عزیزم من میدونم تو جقدر کارداری عزیزم!ونمیخوام بارذهنی اضافه بشه بابت اینکه باید به من جواب تلفن بدی خوشگلم !حالا با هم حرف میزنیم .باورکن یه روزایی مثل آخرهفته ها میتونی شایان رو بزاری پیش من کل روزو.فکر میکنم بمونه با من بدون بهونه
ارسال یک نظر