این روزها اصلا اصلا خوب نبودم اصلا حال نداشتم راه برم شبها ساعت 11 قبل از خوابوندن شایان خوابم میبرد میشنیدم داره گریه میکنه که ببرمش بخوابونمش ولی نمیتونستم تکون بخورم و شوهری از خواب بیدار میشد و میبردش میخوابوندش همش خوابم داشت ولی نباید بگذارم این وضع ادامه پیدا کنه وقتی همه میتونن اینقدر قوی باشن من هم میتونم وقتی همه میتونن هر روز کاراشون و غذاهای که خوردن را ثبت کنن من هم میتونم مگه من چی ام کمتره
من میتونم
صبحانه : دو کف دست نان با کمی پنیر و سبزی با یک لیوان شیر موز با شیر بدون چربی
بعدالظهر رفتیم مال با همسایه مون موقع نهار گشنش بود رفتیم رستوران مال وشایان هم گشنه اش بود براش غذای چینی خریدم خیلی اش ر ا خورد ولی همشو نخورد و من اشتباه محض کردم و بقیه غذاشو خوردم خیلی خیلی خیلی چرب بود بعدش یک لاته تلخ پشتش خوردم که اون همه چربی را بشوره و ببره پایین وقتی اومدیم خونه شوهرکم یک عالمه غذا درست کرده بود فقط کمی از عدس پلو با ماست بدون چربی را خوردم مرغش را با اینکه کبابی کرده بود نتونستم بخورم چون خیلی سیر بودم پلو هم خیلی کم خوردم شاید اندازه یک نعلبکی چون سیر بودم ولی ماست زیاد خوردم (یک پیاله)
الان که اومدم به وبلاگها سر بزنم یک مشت بادوم خوردم با یک ته بشقابی خیلی گنده با rice cake
امروز م گند زدم ولی نباید بگذارم هر روز بگم که گند زدم الان اومدم اینجا نوشتم تا خجالت بکشم تا هر وقت خواستم بخورم یادم باشه که قراره همه چیز اینجا ثبت بشه
امروز تو مال فهمیدم که من همه لحظات زندگی ام دارم به چاقیم فکر میکنم وقتی میخوابم وقتی غذا میخورم وقتی میرم آرایشگاه (به این فکر میکنم که چرا برم آرایشگاه وقتی اینقدر چاق و زشتم) وقتی میرم خرید چه خرید مواد غذایی چه پوشاک وقتی میرم مسافرت وقتی لباس میپوشم وقتی رانندگی میکنم بعد با خودم فکر کردم یعنی لذت خوردن به این همه عذاب و پریشانی فکرم میارزه به این همه قایم شدن و خجالت کشیدن بعد به این نتیجه رسیدم که نمیارزه ولی شب دوباره این همه خوردم چرا درست نمیشم
شوهرکم وقتی میخواست بیاد خواستگاری ام سی کیلو کم کرد بعد که ازدواج کردیم دو تایی شروع کردیم به باد شدن هر وقت بهش میگفتم لاغر کن میگفت من یک دستگاه داشتم که خیلی بهم کمک کرد ولی بعد از ازدواج چون جامون کم شده بود انداختیمش بیرون میگفت تا اون دستگاه نباشه من نمیتونم لاغر بشم حالا دیروز دیدیم یکی از همسایه ها مثل اون دستگاه کمی پیشرفته ترش را گذاشته بیرون شوهرک منم برش داشت و اورد خونه امروز هم دو تایی باهاش کار کردیم وقتی باهاش کار میکنی مثل این میمونه که داره پار ومیزنی باید با زور دستات بدنت را که روی یک صندلی به حالت نشسته هست بکشی جلو و در این حالت پاهات داخل شکمت چمع میشه بعد دوباره خودت را میسری عقب و دوباره این حرکت را تکرار میکنی امروز 120 تا زدم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


۲ نظر:
پي براه جان من هر دفعه كه مطالب وبلاگت رو مي خونم خودم رو مي زارم جات. درس خوندن تو غربت با يه بچه و كلي كار خونه و تو اين بين كم كردن وزن... بهت حق مي دم. معمولا وقتي خسته مي شيم و يا استرس داريم هر چي دم دستمون باشه مي خوريم. پس اين طبيعيه و خودت رو سرزنش نكن. تو داري كار بزرگي مي كني و خب طبيعيه كه وسطاش يك كم خسته بشي ولي خستگي كه برابر نااميدي نيست يه آنتراك كوچولو به خود بده و دوباره شروع كن.
با همين وسيله ورزشي كه داري كم كم ورزش رو شروع كن اما اگه وقت نكردي ورزش كني خودت رو سرزنش نكن فقط سعي كن اوضاح رو بهتر كني. زندگي همينه تلاش و تلاش براي بهتر شدن.
اگه تو هميشه با شكل وزنت سروكله مي زني من يه اختلالهايي تو شخصيتم دارم خيلي منفي بافم خيلي زود از كوره در مي رم گاهي فكر مي كنم هيچي تو كله ام نيست و گاهي اونقدر خسته مي شم از همه چي كه دوست دارم نغزم رو عوض كنم. كلا هميشه دارم با رفتارهاي بدم سرو كله مي زنم. به خودم مي گم كي مي خواي درست شي تا كي مي خواي بگي از اين متنفرم از اون بدم مياد. تو حتما مي توني به مشكلت غلبه كني و مي توني من مطمئنم
ارسال یک نظر