روز اول رژیمم خوب بود اینجوری که فیت دی میگه 1412 کالری خوردم یک ساعت شنا کردم و نیم ساعت پیاده روی. کلاس شنا دومین جلسه اش بود جلسه اول یک دختره اومده بود ولی امروز یک پسره اومده بود که قرار شده از این به بعد مربی مون باشه امروز یک عالمه ماجرا داشتم تو کلاس شنا:
وقتی داشت باهامون کار میکرد گفت چیکار بکنیم و داوطلب خواست من داوطلب شدم کمی شنا کردم و نفس کم اوردم اومدم بالا یک عالمه تشویقم کرد بعد همون مسافت را باید برمیگشتم میخواستم خودی نشون بدم وسطاش نفس کم اوردم ولی نمیخواستم قطع کنم که باعث شد بی اراده دهنم را تو آب باز کنم و یک عالمه آب بخورم من متنفرم که تو استخر اب بخورم تا یادم میاد اینایی که میان شنا میکنن میرن دستشویی خودشون را با اب نمیشورن خودش بهم یک حالت بدی میده
اولش هم بهمون داشت درس میداد من داشتم میمردم از بس مثانه ام پر بود تا حرفش تمام شد دویدم رفتم دستشویی نمیدونم چرا اینقدر مثانه ام پر بود از صبحش اصلا آب نخورده بودم فقط چای و شیر خورده بودم
این قسمتی که کلاس ما تشکیل میشه مال پیر مرد پیر زن ها هست تو این استخر بچه ها حق ندارن بیان و حتی یک سطح اریب هم توی اب کشیدن که با واکر هم میتونن بیان تو استخر وقتی ما داشتیم شنا میکردیم یک پیرزنی اونجا داشت شنا میکرد من کمی شنا کردم و وقتی کله ام را از اب در اوردم که نفس بکشم دیدم یک پیر مرده داره به این پیرزنه میگه که من یک مرد ازدواج کرده هستم و پیرزنه هم جواب میداد من به عنوان یک دوست این حرف را زدم منظور خاصی نداشتم و مرده هم برگشت گفت شوخی کردم(جاست کیدینگ) خلاصه نمیدونم زنه چه پیشنهادی به مرده داده بود که مرده اینجوری جوابش را داد
حمام هایی که قسمت زنانه هست هر دوشی تو یک اطاقک هست حالا این شوهری ما میگه مال مردونه اش یک اطاق گنده هست با یک عالمه دوش این مردای مسن هم میان کامل لخت میشن میرن زیر دوش بعد بچه های کوچیک میان تو تا اینها را میبینن فرار میکنن
خلاصه این یک ساعت کلاس شنا حسابی وسط بچه داری واسم یک زنگ تفریحه واقعا این مادرهای که فول تایم هستن کار خیلی بزرگی میکنن من که تابستون ترم تابستونی داشتم باید هر روز دو ساعت میرفتم کلاس خودش برام یک عالمه تجدید قوا بود که اونم تموم شد
بعد از کلاس نشستیم شام خوردیم بعد فهمیدیم قراره تو استخر با پروژوکتور فیلم نشون بدن نیم ساعت تا شروع فیلم مونده بود با اینکه خیلی خیلی خسته بودم شوهری را مجبور کردم اون نیم ساعت را رفتیم تو پارک نیم دور زدیم و برگشتیم یک کارتون هم دیدیم تا ساعت 10:30 شب بعد برگشتیم خونه
کارتونش خیلی خیلی قشنگ بود ماجرا موش کوچولو که آشپز بود
روز خوبی بود از سیب زمینی سرخ کرده شوهری وپسری هیچی نخوردم
من یکی از مشکلاتم اینه که هر چی در طول روز خوب رعایت میکنم شب که میشه میشینم پای کامپیوتر حسابی از خجالت همه زحمتهای روز در میام امشب که با خوردن ماست خیار و سیب و چای به خیر گذشت
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر