۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

8/21/08

من واقعا نمیدونم اینهایی که هر روز وبلاگ مینویسن وقت از کجا میارن. دو شب پیش گفتم پسری را بخوابونم بیام گزارش خوردنم را بنویسم ولی پسری اینقدر بیدار موند که من خوابم برد نفهمیدم کی خودش خوابید دیشب هم با هزار زور و زحمت خوابید گفتم بیام اول گوگل ریدرم را بخونم بعد بنویسم وقتی گوگل ریدرم تموم شد ساعت پنج صبح بود اصلا حال نوشتن نداشتم .
این روزها رژیمم خوب پیش میره ولی حال روحیم خوب نیست طوری که سر یک مسئله ای که تو دانشگاه پیش اومده بود داشتم با مسئولش بحث میکردم گریه ام گرفت خودمم مونده بودم این اشکها برای چیه (البته دلیل داشتم ها ولی نه اونقدر که تو دانشگاه گریه کنم) حالا پسری هم ترسیده بود که من چرا داره گریه میکنم (همیشه سعی میکنم جلوش خوشحال باشم) هی صدام میکرد من نمیتونستم اشکهامو جمع کنم خیلی موقعیت خنده داری بود هر وقت رژیم میگیرم خود داریمو از دست میدم نمیدونم چرا.
اون روز تو دانشگاه رفتم تو یک صف خیلی خیلی طویل وایسادم واسه واریز کردن پول بعد از یک ساعت رسید به من منتظر بودم صدام کنن که یک پسره اومد گفت خانم من یک دقیقه میتونم برم فقط یک سوال کوچولو دارم بپرسم و برگردم گفتم باشه وقتی صدا کردن اون رفت که دیدم دست کرده تو جیبش داره کارت در میاره گفتن نکنه کردیت کارت باشه و داره پول میده همون موقع باجه بغلیش صدام کرد رفتم پهلوش به خانمی که مسئول کار من بود میگم این اصلا تو صف واینستاد برگشتم هی پسره را صدا میکنم فرض کن پهلوش وایسادم وانمود میکنه که صدامو نمیشنوه خلاصه بعد از ده بار صدا کردن و زل زدن خانمی که مسئول کارش بود به من اینم برگشت میگم تو که فقط یک سوال کوچیک داشتی پس داره چیکار میکنی ؟ گفت دارم سوال میپرسم الان کارم تموم میشه اون خانمی که مسئول کار من بود به همکارش گفت he cuts the line نمی دونم ترجمه اش را به فارسی چی بنویسم یکهو ده نفر اومدن که تو صف را قطع کردی اصلا صف واینستادی ؟ گفت من نیم ساعت پشت خط تلفن بودم گفتن دلیل نمیشه اون یکی گفت پس پلیس اینجا کو ااون یکی گفت برو پی کارت کارت را راه نمیندازیم خلاصه پسره فرار کرد به من گفتن چرا زودتر بهمون نگفتی گفتم من که نمیدونستم داره پول میده خلاصه خیلی عصبانی شدم فرض کن من با بچه و کالسکه یک ساعت بود تو صف بودم اونوقت اقا اومده جلو من با تلفنش حرف زده و قطع کرده رفته پول بده و بره همه از این کارش شوکه شده بودن
دیشب جاری ام اومد خونمون (یک ماهه اومده که بعدش برگرده و دفاع دکتراشو بکنه) گفت چون تند تندی یک ماهه اومدم هیچی نخریدم خلاصه هیچی نخریده اش یک جعبه گز و یک جعبه سوهان عسلی اورد وای این دو تا جعبه از دیشب داره منو میکشه اول نمیخواستم بازش کنم بعد شوهرک بازش کرد دیشب فکر کنم قد یک کف دست(بدوت انگشت حساب کنی) خوردم امشب هم همینقدر و لی الان گذاشتمش یک جای کابینت که اصلا نبینمش ولی دلم داره براش میره
تابستون داره تموم میشه خیلی خیلی غمگینم امسال اصلا نیویورک گرم نشد همش طوفان و بارون بود منم نتونستم که شنا برم چون غروبها که شوهرک میومد خونه و میتونست پسری را نگه داره من شنا کنم طوفان میشد با پسری هم که برم تو اب فقط میخواد با من بازی کنه یا بغل من باشه واسه همین من نمیتونم شنا کنم هفته دیگه هم دانشگاه باز میشه و این استخر هم بسته میشه چون روبازه فقط دو ماه تابستون بازه
این چند روز بد نخوردم ولی ورزش و پیاده روی اصلا نکردم از هفته دیگه اون را هم شروع میکنم حالا باید خودمو عادت بدم که حتما هر روز بنویسم
امروز رفته بودم تارگت خرید کنم رفتیم رستورانش که یک چیز بخرم و بخورم دیدم مقدار کالری هر غذایی را رو برد زده خیلی جالب بود که سالاد کاهو که روش کمی مرغ کبابی هم بود 550 کالری داشت بعد ساندویچ کالباس بوقلمون که کاهو و پنیر هم توش بود 370 کالری داشت خیلی جالب بود بدون پنیرش هم 300 کالری خلاصه من ساندویچ کالباس با پنیرش را گرفتم ولی اگه کالری نزده بود حتما سالادش را میگرفتم
وای ساعت شد چهار صبح من برم

۱ نظر:

ح.ت. گفت...

سلام
خسته نباشید من داشتم تو اینترنت دنبال fat32 می گشتم یه دفعه وبلاگ شما باز شد همین طوری مطالبش رو خوندم خیلی خوشم اومد این شد که تصمیم گرفتم همش رو بخونم جدا وبلاگ جالبی دارید امیدوارم هر جا هستید موفق و موید باشید. باز هم پیشتون میام.
ح.ت.