خیلی از دست خودم ناراحتم نمیدونم چرا نمیتونم منظم باشم و به زندگیم یک نظم خاصی بدم الان چند روز هست که مهار رژیمم از دستم در رفته احساس یک شکست خورده را دارم چرا اینقدر ضعیفم که نمیتونم از پس این چربیها بر بیام خسته شدم از بس این همه چاقی را با خودم اینور و اونور کشیدم باید کاری کنم اینو میدونم راهشم همه دارن بهم نشون میدن پس چرا نمیتونم انجامش بدم چرا اینقدر بچه داری و درس خوندن وقتمو میگیره؟ این همه آدم بچه دارن ولی به همه کارشون میرسن درس میخونن کار میکنن ولی به زندگیشون هم میرسن چرا تا من تکون میخورم نصفه شب میشه؟ نمیدونم از یک طرف جواب بعضی از سوالها را میدونم از طرفی موندم که بقیه پس چیکار میکنن
میدونم الان اولویت اولم رژیمم هست ولی بعضی اتفاقها پیش میاد که دست خود آدم نیست اینجا میگمشون شاید کسی بتونه کمکم کنه در مورد بچه داری من هیچکس و هیچکسی را ندارم حتی دو دقیقه از بچه ام نگهداری کنه و مهدش هم فقط ساعاتی که من کلاس دارم نگهش میداره این میشه که من 24 ساعت شبانه روز باید مراقبش باشم از طرفی چون درس میخونم وقت خیلی خیلی کمی را بهش اختصاص میدم سعی میکنم تو این وقت کم براش مفید باشم و باهاش بازی میکنم ولی این وقت خیلی خیلی محدوده همش احساس گناه میکنم که داره براش کم میگذارم
از طرفی درسهام برام خیلی جدیده خیلی از لغتها را نمیدونم چون زبانم افتضاحه به زمان احتیاج دارم که این همه لغت جدید را پیدا کنم و بفهمم چه خبره حتی تو دانشگاه هم میرم دستشویی کتاب دستمه ولی بازم وقت خیلی کم میارم حجمش زیاده و من نمیخوام کم بیارم میدونم تواناییشو دارم میدونم میفهمم پس چرا باید بخاطر ضعف در زبان انگلیسی عقب بمونم باید بخونم باید بتونم
الان سه ساله که گرفتار این چربیهام شدم مثل این چاقهایی که رژیمشون از شنبه ای که هرگز نمیاد شروع میشه هر کس هرچی بهم تعارف میکنه نمیخورم چون رژیمم ولی این وزن لعنتی هم تکون نمیخوره ترم پیش واحد ورزش داشتم از هم فعالتر بودم قسمت والیبال دیگه شده بودم توپ جمع کن از بس دنبال توپ میدوییدم تا فعالیت بیشتری داشته باشم قسمت وزنه زنی بیشترین وزنه ها را میزدم و همش استادم تشویقم میکرد و فکر کنم سر همین وزنه زدنها به زانو راستم صدمه زدم ولی وزنم هیچ تغییری نکرد
آشپزی هم نمیکنم چون هم خیلی بدم میاد هم نمیرسم مثلا چند روز پیش همه چیز را آماده گذاشته بودم تا از دانشگاه اومدم غذا درست کنم ولی چون پسری تو ماشین خوابش برده بود تا اومدیم خونه از خواب بیدار شده بود افتاده بود رو لج که باید بغلش کنم این شد که بعد از یکساعت بغل کردنش بازم رضایت نداد که از بغلم بیاد پایین و وقتی که شوهرکم شروع کرد به آَشپزی(چون هممون خیلی گشنمون بود و دیگه نمیشد صبر کنیم) من داشتم گریه میکردم که من حتی نمیتونم یک وقتی داشته باشم آشپزی کنم حالا این هفته هفته خوشی من بود چون کلاسهای شبم از هفته آینده شروع میشه
دیشب وقتی شوهرکم آمد خونه شایان را از ماشین آورده بودم رو پام خواب بود بهش میگم میشه امشبم غذا درست کنی؟ میگه حتما میگه من کیف میکنم وقتی میام خونه بهم میگی غذا درست کن آخه من با این شوهرکی که عاشق آشپزیه ولی غذاهاش چرب و چیلی هست چیکار کنم دو نفر هم که بیشتر نیستیم نمیشه هر کدوم یک چیز بخوریم اگه من بخوام یک چیز دیگه بخورم اون اصلا غذا نمیخوره تازه داره کمی از روغنهاش تو غذا کم میکنه ولی تا آبپز کردن غذاها راه زیادی در پیش داریم
خدا کنه از هفته دیگه جیم دانشگاه باز بشه
انار جونم یک دنیا شرمنده ام که این چند روز هی شل کن سفت کن شده ولی برنامه مون هشت هفته ای هست مگه نه؟ پس راه برای جبران هست امیدوارم بتونم تا آخرش برم جلو
۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه
دوشنبه های بد
من قبلا شنیده بودم که گوگل فونت فارسی هم به فونتهاش اضافه کرده ولی با یادآوری انار خانومی من هم فونت وبلاگ را به فارسی تغییر دادم ولی یک جورایی برام غریبه بعضی از این گزینه های فارسی را نمیفهمم مثلا الان این بالا یک گزینه ای است به نام ایجاد کردن ولی من نمیدونم که چی را میتونه ایجاد کنه ولی جالبه.
خوب برسیم به بحث شیرین رژیم غذایی من امروز از خودم خیلی ناراضی بودم چون
من دو هفته پیش یک جعبه شیرینی خریده بودم که همش کنجد بود و شیرینی اش در حدی بود که این کنجدها را بتونه به هم بچسبونه و زیاد هم شیرین نبود خلاصه اون هفته ای که رژیمم شروع نشده بود روزی دو سه تا میخوردم این هفته هم که رژیم داشتم اصلا نخوردم امروز دیدم شوهرکم همه را خورده فقط دو تا مونده من از ترس اینکه ناکام از دنیا نرم اون دو تا را خوردم
بعد این همسایه بالایی مون اومد پایین و گفت یک عالمه اوتمیل داشتن نمیدونست باهاشون چیکار کنه که ورداشته اسنک درست کرده باهاش و کمی هم برامون اورد و من هم کمی ازش خوردم ولی چون خیلی کلفت بود فکر کنم اندازه سه تا کراکر معمولی میشد ولی خیلی خوشمزه بود علاوه بر اوتمیل توش شیر شکر قهوه ای کشمش آرد قهوه ای پسته هم ریخته بود ولی خیلی شیرین بود من تو این هفته تنها چیز شیرینی که میخوردم خرما بود فکر کنم شیرینی اش به اندازه خرما بود راستی چرا اینقدر خرما اینجا گرونه ما هفته پیش دو پوند خریدیم سی و خرده ای دلار
امروز رفتم یک گام شمار دیگه خریدم حالا خدا کنه این یکی بهتر کار کنه
از فردا دانشگاهم شروع میشه باید همه انرژی ام را بگذارم واسه ورزش کردن فردا بین دو تا کلاسهام یک ساعت فاصله هست و خدا را شکر تو این فاصله مهد شایان نگهش میداره با خودم لباس میبرم خدا کنه که جیم دانشگاه باز باشه یکی از بچه ها بهم گفته بود شایان را بگذارم مهد شایان مهد میره ولی چون مهد دانشگاه هست فقط ساعاتی نگهش میدارن که من تو کلاس باشم و بدونن من کجام وگرنه نگهش نمیدارن
فردا روز وزن کشی هست و من یک عالمه استرس دارم خدا کنه کم شده باشم
راستی انار جون من یک مرضی که دارم اینه که اصلا با قرص و ویتامین و خلاصه دارو مشکل دارم اصلا از نظر ذهنی نمیتونم خودم را راضی کنم واسه خوردنش نمیدونم چرا مثلا از درد در حال مرگ باشم شاید به زور یک استامینوفن خیلی ضعیف بخورم
امروز اب هم نخوردم من قبلا فکر میکردم که خیلی اب میخورم ولی الان میبینم که آب خوردنم خیلی کم شده اصلا تو زمستون آدم میلی به آب نداره
اصلا میدونین چیه من مشکلم اینه که دوشنبه ها چون استرس فرداشو دارم واسه وزن کشی یک عالمه میخورم مشکلم همینه
خوب برسیم به بحث شیرین رژیم غذایی من امروز از خودم خیلی ناراضی بودم چون
من دو هفته پیش یک جعبه شیرینی خریده بودم که همش کنجد بود و شیرینی اش در حدی بود که این کنجدها را بتونه به هم بچسبونه و زیاد هم شیرین نبود خلاصه اون هفته ای که رژیمم شروع نشده بود روزی دو سه تا میخوردم این هفته هم که رژیم داشتم اصلا نخوردم امروز دیدم شوهرکم همه را خورده فقط دو تا مونده من از ترس اینکه ناکام از دنیا نرم اون دو تا را خوردم
بعد این همسایه بالایی مون اومد پایین و گفت یک عالمه اوتمیل داشتن نمیدونست باهاشون چیکار کنه که ورداشته اسنک درست کرده باهاش و کمی هم برامون اورد و من هم کمی ازش خوردم ولی چون خیلی کلفت بود فکر کنم اندازه سه تا کراکر معمولی میشد ولی خیلی خوشمزه بود علاوه بر اوتمیل توش شیر شکر قهوه ای کشمش آرد قهوه ای پسته هم ریخته بود ولی خیلی شیرین بود من تو این هفته تنها چیز شیرینی که میخوردم خرما بود فکر کنم شیرینی اش به اندازه خرما بود راستی چرا اینقدر خرما اینجا گرونه ما هفته پیش دو پوند خریدیم سی و خرده ای دلار
امروز رفتم یک گام شمار دیگه خریدم حالا خدا کنه این یکی بهتر کار کنه
از فردا دانشگاهم شروع میشه باید همه انرژی ام را بگذارم واسه ورزش کردن فردا بین دو تا کلاسهام یک ساعت فاصله هست و خدا را شکر تو این فاصله مهد شایان نگهش میداره با خودم لباس میبرم خدا کنه که جیم دانشگاه باز باشه یکی از بچه ها بهم گفته بود شایان را بگذارم مهد شایان مهد میره ولی چون مهد دانشگاه هست فقط ساعاتی نگهش میدارن که من تو کلاس باشم و بدونن من کجام وگرنه نگهش نمیدارن
فردا روز وزن کشی هست و من یک عالمه استرس دارم خدا کنه کم شده باشم
راستی انار جون من یک مرضی که دارم اینه که اصلا با قرص و ویتامین و خلاصه دارو مشکل دارم اصلا از نظر ذهنی نمیتونم خودم را راضی کنم واسه خوردنش نمیدونم چرا مثلا از درد در حال مرگ باشم شاید به زور یک استامینوفن خیلی ضعیف بخورم
امروز اب هم نخوردم من قبلا فکر میکردم که خیلی اب میخورم ولی الان میبینم که آب خوردنم خیلی کم شده اصلا تو زمستون آدم میلی به آب نداره
اصلا میدونین چیه من مشکلم اینه که دوشنبه ها چون استرس فرداشو دارم واسه وزن کشی یک عالمه میخورم مشکلم همینه
۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه
۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه
خونه جدید
به توصیه دیانا جون فعلا اینجا مینویسم خودم اکستراپوند را خیلی دوست دارم ولی کامنت گزاری اونجا راحت نیست اینم مشق شبم
http://spreadsheets.google.com/pub?key=pIqqjH4NQa6bSHfSUDDEDTA
من در
fitday:
http://fitday.com/WebFit/PublicJournals.html?Owner=paybarah
http://spreadsheets.google.com/pub?key=pIqqjH4NQa6bSHfSUDDEDTA
من در
fitday:
http://fitday.com/WebFit/PublicJournals.html?Owner=paybarah
اشتراک در:
پستها (Atom)

