۱۳۸۶ اسفند ۵, یکشنبه
هفته خیلی بدی را گذراندم یک عالمه مشکل داشتم نشد که بشه . نتونستم رژیمم را حتی واسه یک هفته خوب نگه دارم داره مثل این آدمهایی میشم که تا بهشون یک چیز تعارف میکنی میگن نه متشکریم ما رژیمیم و همه سالها رژیمن ولی هرگز وزنشون تغییری نمیکنه. نگاه کن دختر با خودت صادق باش درسته مشکلاتت زیاده ولی تو باید به آرزوت برسی باید لاغر بشی خودت میدونی همه اعتماد به نفست خلاصه شده تو همین لاغری چرا اینقدر میخوری اگه لاغر بشی دیگه اینقدر افسرده و غمگین هم نیستی بهت قول میدم بجنب تو باید بتونی ولی خودمونیم میدونم که نمیتونم اگه میتونستم تا الان لاغر شده بودم خسته ام
۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه
پنجشنبه
دیروز حالم خیلی خیلی بد بود وارد روزهای بد ماهیانه شدم و با اون حالم چهار ساعت توی این سرما داشتیم اندازه میگرفتیم فقط واسه پیسینگ کمی راه میرفتیم بعد بین دو تا کلاس که باید میرفتم ورزش فقط تو کلاس نشستم با کلاه و کاپشن که کمی گرم بشم بعدش کلاس بعدی بعد بدو رفتم دنبال شاین و بردمش خونه و برگشتم دانشگاه واسه کلاس بعدی تا 10 سب کلاسها خیلی خیلی بد و سخت بود جا میموندم از کلاس یک موضوع دیگه هم حسابی عصبی ام کرده بود در یک اقدام وحشتناک رفتم سه بسته از این بسته هایی که توش چکس و بادوم و هله هوله های مزه مشروب هست خریدم و خوردم سه بسته اش 500 تا کالری داشت چون بسته ها ک.چ.ل. بود ولی خیلی عصبی بودم خدا کنه با تموم شدن این هفته منم بتونم کمی قوی بشم
دیشب حتی نتونستم دندونم را مسواک بزنم و شایان را هم شوهری خوابوند و من بیهوش شدم البته تا برسم خونه و کمی جمع و جور کنم ساعت یک شده بود که بیهوش شدم دیروز بدترین روز زندگیم بود
دیشب حتی نتونستم دندونم را مسواک بزنم و شایان را هم شوهری خوابوند و من بیهوش شدم البته تا برسم خونه و کمی جمع و جور کنم ساعت یک شده بود که بیهوش شدم دیروز بدترین روز زندگیم بود
۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه
چهارشنبه
صبحانه: دو تکه نون جو با کمی پنیر
با خودم ساندویچ کالباس که شامل دو تکه نون جو با سه تکه کالباس رژیمی بود که جمعا کالری اش میشد 130 برده بودم ولی قبل از کلاس ورزش خوردمش چون گشنه ام بود تو کلاس بدمینتون هم یک عالمه دنبال توپ دویدم که نفسم در اومد
بعد رفتم دنبال شایان وقتی رسیدیم جلو خونه دیدم تو ماشین خوابش برده منم چشمهامو رو هم گذاشتم وقتی با گریه شایان بیدار شدم دیدم یک ساعت گذشته قبلش تو ماشین کمی سریال ذرت خوردم اومدیم تو خونه خیلی گشنه ام بود یک شیر موز درست کردم با شیر بدون چربی و یخ و موز خوردم جلو غذامو گرفت ساعت 5:30 کلاسم شروع شد وسط کلاس خیلی خیلی خیلی گشنه ام شده بود موقع برگشت به خونه 5 تا کیک برنج که تو ماشین بود را بلعیدم وقتی رسیدم خونه ماکارونی که شوهرک درست کرده بود خوردم الان یک سردرد خیلی وحشتناکی گرفته ام فکر کنم از گشنه گی بوده
با خودم ساندویچ کالباس که شامل دو تکه نون جو با سه تکه کالباس رژیمی بود که جمعا کالری اش میشد 130 برده بودم ولی قبل از کلاس ورزش خوردمش چون گشنه ام بود تو کلاس بدمینتون هم یک عالمه دنبال توپ دویدم که نفسم در اومد
بعد رفتم دنبال شایان وقتی رسیدیم جلو خونه دیدم تو ماشین خوابش برده منم چشمهامو رو هم گذاشتم وقتی با گریه شایان بیدار شدم دیدم یک ساعت گذشته قبلش تو ماشین کمی سریال ذرت خوردم اومدیم تو خونه خیلی گشنه ام بود یک شیر موز درست کردم با شیر بدون چربی و یخ و موز خوردم جلو غذامو گرفت ساعت 5:30 کلاسم شروع شد وسط کلاس خیلی خیلی خیلی گشنه ام شده بود موقع برگشت به خونه 5 تا کیک برنج که تو ماشین بود را بلعیدم وقتی رسیدم خونه ماکارونی که شوهرک درست کرده بود خوردم الان یک سردرد خیلی وحشتناکی گرفته ام فکر کنم از گشنه گی بوده
۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سهشنبه
سه شنبه
امروز روز خوبی نبود به هیچ وجه صبحانه یک نون گندم با پنیر رژیمی با یک لاته از دانکین دونات گرفتم من لاته داغ با شیر رژیمی و بدون شکر میخواستم ولی اشتباه کرده بودن و یک لاته یخ با شیر رژیمی بدون شکر برام درست کرده بودن گفتم من گرم میخواستم وقتی تو منوشون که سفارش را وارد میکنن نگاه کردن دیدن درست میگم واسم گرمشو درست کردن و اونی که با یخ بود هم بهم دادن حالا اونی که با یخ بود اندازه یک پارچ بود و من همون داغه را خوردم دیگه نتونستم اون یخی را بخورم هنوز هم تو ماشینه
خلاصه وقتی کلاس اولیم تموم شده بود باید بین دو تا کلاسم میرفتم درس میخوندم و بعدش هم ورزش میکردم ولی حالم خیلی خیلی بد بود تو دماغ و پیشونیم میسوخت و خیلی بی حال بودم فکر کنم داره سرما میخورم این پسر ما خیلی خیلی گرماییه دیشب حمومش کرده بودم چون از حموم اومده بود گفتم سرما نخوره دو تا بلوز استین کوتاه نازک تنش کردم خلاصه اینقدر نصفه شب از گرما گریه کرد با اینکه یکی از لباسها را در اورده بودم گریه اش قطع نمیشد تا اینکه باباش رفت پنکه را مستقیم به طرف ما گذاشت تا آقا با باد پنکه تو زمستون بخوابن و من تا صبح بلرزم ولی اونقدر خسته بودم نتونستم بیام حرکتش بدم که اینقدر مستقیم به من نخوره خلاصه به جای کارای مفید بین دو کلاس پا شدم رفتم مال که واسه خودم کلاه بخرم چون پنجشنبه تو این هوای یخ باید بریم
surveying
بعد از دو سال تنهایی بدون پسری بود که میرفتم خرید یگ جورایی هیجان انگیز بود ولی اصلا خوش نگذشت خدایا میشه کمی از این مشکلات زندگیمون کم کنی من خیلی خسته ام همش داشتم به این فکر میکردم که من از این دو ساعت چقدر میتونستم مفید استفاده کنم و وقتم را هدر ندم واسه نهار هم لای دو تکه نون جو سه تا کالباس پحته شده بدون چربی که سه تاش 60 کالری داشت با خودم از خونه برده بودم که خوردم بعد هم برگشتم دانشگاه بعد از کلاس هم اومدیم خونه و رو مبل ولو شدم تا شوهری ام اومد از عدس پلو دیروز مونده بود کمی از اون را با یک عالمه ماست کم چرب با یک ران کوچیک مرغ خوردم شب هم به جای درس خوندن هی اینور اونور ولو بودم هنوز پیشانی ام میسوزه شوهری دستگاهشو اورد جلوی تلویزیون گذاشت و وقتی داشت امریکن ایدل نگاه میکرد ورزش کرد من هم پنج دقیقه انجام دادم ولی دیگه نتونستم بعد گشنه ام شد رفتم یک بوته کاهو حوردم من عاشق کاهو هستم ولی از شستن کاهو متنفرم شسته شده هاشونم قبول ندارم چون خودم خیلی میشورمشون واسه همین شستنشون اینقدر برام سخته
تا اینجا خوب پیش رفته بودم ولی الان که این دو تا مردهای خونمون خوابیدن من اومدم کمی وب گردی بدون اینکه متوجه باشم بادومهای رو میز را تموم کردم الان رفتم حساب کردم میبینم واااااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی ی ی یک پیاله بادوم ناقابل هشت صد و خورده ای کالری داشته من بجاش میتونستم یک پرس کامل غذا بخورم خیلی خیلی از دست خودم عصبانی شدم
امروز که پست انار را خوندم خیل آرام شدم احساس میکنم انار جونی نسبت به بدن من با ملایمت بیشتری برخورد میکنه تا خود من
راستی من وقتی فهمیدم این بادومها اینقدر کالری داشتن گفتم که حالا که اینقدر خوردم برم پنج تا هم کیک برنج بخورم بعد یاد پله های اناری افتادم که قرار نیست حالا پام رو پله اول سر خورد تا تهش را با کله برم پایین که
اینم از امروز وای فردا کلاس بدمینتون دارم خیلی خسته ام اصلا دلم نمیخواد فردا بشه
راستی مهدیسی یادته بهت گفتم من موقع پیاده روی فکر نمیکنم امروز فهمیدم که من تو این دو سال چون پیاده رویم با پسری بوده همش مواظب اون بودم و نمیرسیدم به کارهای خودم فکر کنم ولی امروز اونقدر فکر کردم که داشتم دیوونه میشدم چون بجای پیدا کردن راه حل به این نتیجه رسیدم که هیچ راه حلی پیدا نمیشه پس همون بهتر که بهش اصلا فکر نکنم
امروز بازم این گام شمارم بازی در اورد فکر کنین همه جا ماشین را در دورترین نقطه پارک کردین که پیاده روی کنین تو این باد و سرما پیاده رفتین تا ساختمون ها دو ساعت هم مال گردی کردین بعد این ماسماسک را از جیبتون در آوردین که ببینین چقدر شاهکار کردین که میبینین عدد 254 را نشون میده چند بار هم تکونش بدین ببینین سالمه وای من که حرصم در اومد حسابی چون من صبح تا همه چیز را اماده کنم و از خونه در بیام 1000 تا را رفتم اونوقت این عدده بدجور واسم دهن کجی میکرد
من حوصله دوبار ه خوندن متن و درست کردنش را ندارم دیگه ببخشید
راستی پست قبلی من هیچ نظری را حذف نکرده بودم نمیدونم کی بود که نظر گذاشت واسه خودش هم حذف شد خلاصه ببخشید من بی تقصیرم
خلاصه وقتی کلاس اولیم تموم شده بود باید بین دو تا کلاسم میرفتم درس میخوندم و بعدش هم ورزش میکردم ولی حالم خیلی خیلی بد بود تو دماغ و پیشونیم میسوخت و خیلی بی حال بودم فکر کنم داره سرما میخورم این پسر ما خیلی خیلی گرماییه دیشب حمومش کرده بودم چون از حموم اومده بود گفتم سرما نخوره دو تا بلوز استین کوتاه نازک تنش کردم خلاصه اینقدر نصفه شب از گرما گریه کرد با اینکه یکی از لباسها را در اورده بودم گریه اش قطع نمیشد تا اینکه باباش رفت پنکه را مستقیم به طرف ما گذاشت تا آقا با باد پنکه تو زمستون بخوابن و من تا صبح بلرزم ولی اونقدر خسته بودم نتونستم بیام حرکتش بدم که اینقدر مستقیم به من نخوره خلاصه به جای کارای مفید بین دو کلاس پا شدم رفتم مال که واسه خودم کلاه بخرم چون پنجشنبه تو این هوای یخ باید بریم
surveying
بعد از دو سال تنهایی بدون پسری بود که میرفتم خرید یگ جورایی هیجان انگیز بود ولی اصلا خوش نگذشت خدایا میشه کمی از این مشکلات زندگیمون کم کنی من خیلی خسته ام همش داشتم به این فکر میکردم که من از این دو ساعت چقدر میتونستم مفید استفاده کنم و وقتم را هدر ندم واسه نهار هم لای دو تکه نون جو سه تا کالباس پحته شده بدون چربی که سه تاش 60 کالری داشت با خودم از خونه برده بودم که خوردم بعد هم برگشتم دانشگاه بعد از کلاس هم اومدیم خونه و رو مبل ولو شدم تا شوهری ام اومد از عدس پلو دیروز مونده بود کمی از اون را با یک عالمه ماست کم چرب با یک ران کوچیک مرغ خوردم شب هم به جای درس خوندن هی اینور اونور ولو بودم هنوز پیشانی ام میسوزه شوهری دستگاهشو اورد جلوی تلویزیون گذاشت و وقتی داشت امریکن ایدل نگاه میکرد ورزش کرد من هم پنج دقیقه انجام دادم ولی دیگه نتونستم بعد گشنه ام شد رفتم یک بوته کاهو حوردم من عاشق کاهو هستم ولی از شستن کاهو متنفرم شسته شده هاشونم قبول ندارم چون خودم خیلی میشورمشون واسه همین شستنشون اینقدر برام سخته
تا اینجا خوب پیش رفته بودم ولی الان که این دو تا مردهای خونمون خوابیدن من اومدم کمی وب گردی بدون اینکه متوجه باشم بادومهای رو میز را تموم کردم الان رفتم حساب کردم میبینم واااااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی ی ی یک پیاله بادوم ناقابل هشت صد و خورده ای کالری داشته من بجاش میتونستم یک پرس کامل غذا بخورم خیلی خیلی از دست خودم عصبانی شدم
امروز که پست انار را خوندم خیل آرام شدم احساس میکنم انار جونی نسبت به بدن من با ملایمت بیشتری برخورد میکنه تا خود من
راستی من وقتی فهمیدم این بادومها اینقدر کالری داشتن گفتم که حالا که اینقدر خوردم برم پنج تا هم کیک برنج بخورم بعد یاد پله های اناری افتادم که قرار نیست حالا پام رو پله اول سر خورد تا تهش را با کله برم پایین که
اینم از امروز وای فردا کلاس بدمینتون دارم خیلی خسته ام اصلا دلم نمیخواد فردا بشه
راستی مهدیسی یادته بهت گفتم من موقع پیاده روی فکر نمیکنم امروز فهمیدم که من تو این دو سال چون پیاده رویم با پسری بوده همش مواظب اون بودم و نمیرسیدم به کارهای خودم فکر کنم ولی امروز اونقدر فکر کردم که داشتم دیوونه میشدم چون بجای پیدا کردن راه حل به این نتیجه رسیدم که هیچ راه حلی پیدا نمیشه پس همون بهتر که بهش اصلا فکر نکنم
امروز بازم این گام شمارم بازی در اورد فکر کنین همه جا ماشین را در دورترین نقطه پارک کردین که پیاده روی کنین تو این باد و سرما پیاده رفتین تا ساختمون ها دو ساعت هم مال گردی کردین بعد این ماسماسک را از جیبتون در آوردین که ببینین چقدر شاهکار کردین که میبینین عدد 254 را نشون میده چند بار هم تکونش بدین ببینین سالمه وای من که حرصم در اومد حسابی چون من صبح تا همه چیز را اماده کنم و از خونه در بیام 1000 تا را رفتم اونوقت این عدده بدجور واسم دهن کجی میکرد
من حوصله دوبار ه خوندن متن و درست کردنش را ندارم دیگه ببخشید
راستی پست قبلی من هیچ نظری را حذف نکرده بودم نمیدونم کی بود که نظر گذاشت واسه خودش هم حذف شد خلاصه ببخشید من بی تقصیرم
۱۳۸۶ بهمن ۲۹, دوشنبه
من میتونم
این روزها اصلا اصلا خوب نبودم اصلا حال نداشتم راه برم شبها ساعت 11 قبل از خوابوندن شایان خوابم میبرد میشنیدم داره گریه میکنه که ببرمش بخوابونمش ولی نمیتونستم تکون بخورم و شوهری از خواب بیدار میشد و میبردش میخوابوندش همش خوابم داشت ولی نباید بگذارم این وضع ادامه پیدا کنه وقتی همه میتونن اینقدر قوی باشن من هم میتونم وقتی همه میتونن هر روز کاراشون و غذاهای که خوردن را ثبت کنن من هم میتونم مگه من چی ام کمتره
من میتونم
صبحانه : دو کف دست نان با کمی پنیر و سبزی با یک لیوان شیر موز با شیر بدون چربی
بعدالظهر رفتیم مال با همسایه مون موقع نهار گشنش بود رفتیم رستوران مال وشایان هم گشنه اش بود براش غذای چینی خریدم خیلی اش ر ا خورد ولی همشو نخورد و من اشتباه محض کردم و بقیه غذاشو خوردم خیلی خیلی خیلی چرب بود بعدش یک لاته تلخ پشتش خوردم که اون همه چربی را بشوره و ببره پایین وقتی اومدیم خونه شوهرکم یک عالمه غذا درست کرده بود فقط کمی از عدس پلو با ماست بدون چربی را خوردم مرغش را با اینکه کبابی کرده بود نتونستم بخورم چون خیلی سیر بودم پلو هم خیلی کم خوردم شاید اندازه یک نعلبکی چون سیر بودم ولی ماست زیاد خوردم (یک پیاله)
الان که اومدم به وبلاگها سر بزنم یک مشت بادوم خوردم با یک ته بشقابی خیلی گنده با rice cake
امروز م گند زدم ولی نباید بگذارم هر روز بگم که گند زدم الان اومدم اینجا نوشتم تا خجالت بکشم تا هر وقت خواستم بخورم یادم باشه که قراره همه چیز اینجا ثبت بشه
امروز تو مال فهمیدم که من همه لحظات زندگی ام دارم به چاقیم فکر میکنم وقتی میخوابم وقتی غذا میخورم وقتی میرم آرایشگاه (به این فکر میکنم که چرا برم آرایشگاه وقتی اینقدر چاق و زشتم) وقتی میرم خرید چه خرید مواد غذایی چه پوشاک وقتی میرم مسافرت وقتی لباس میپوشم وقتی رانندگی میکنم بعد با خودم فکر کردم یعنی لذت خوردن به این همه عذاب و پریشانی فکرم میارزه به این همه قایم شدن و خجالت کشیدن بعد به این نتیجه رسیدم که نمیارزه ولی شب دوباره این همه خوردم چرا درست نمیشم
شوهرکم وقتی میخواست بیاد خواستگاری ام سی کیلو کم کرد بعد که ازدواج کردیم دو تایی شروع کردیم به باد شدن هر وقت بهش میگفتم لاغر کن میگفت من یک دستگاه داشتم که خیلی بهم کمک کرد ولی بعد از ازدواج چون جامون کم شده بود انداختیمش بیرون میگفت تا اون دستگاه نباشه من نمیتونم لاغر بشم حالا دیروز دیدیم یکی از همسایه ها مثل اون دستگاه کمی پیشرفته ترش را گذاشته بیرون شوهرک منم برش داشت و اورد خونه امروز هم دو تایی باهاش کار کردیم وقتی باهاش کار میکنی مثل این میمونه که داره پار ومیزنی باید با زور دستات بدنت را که روی یک صندلی به حالت نشسته هست بکشی جلو و در این حالت پاهات داخل شکمت چمع میشه بعد دوباره خودت را میسری عقب و دوباره این حرکت را تکرار میکنی امروز 120 تا زدم
من میتونم
صبحانه : دو کف دست نان با کمی پنیر و سبزی با یک لیوان شیر موز با شیر بدون چربی
بعدالظهر رفتیم مال با همسایه مون موقع نهار گشنش بود رفتیم رستوران مال وشایان هم گشنه اش بود براش غذای چینی خریدم خیلی اش ر ا خورد ولی همشو نخورد و من اشتباه محض کردم و بقیه غذاشو خوردم خیلی خیلی خیلی چرب بود بعدش یک لاته تلخ پشتش خوردم که اون همه چربی را بشوره و ببره پایین وقتی اومدیم خونه شوهرکم یک عالمه غذا درست کرده بود فقط کمی از عدس پلو با ماست بدون چربی را خوردم مرغش را با اینکه کبابی کرده بود نتونستم بخورم چون خیلی سیر بودم پلو هم خیلی کم خوردم شاید اندازه یک نعلبکی چون سیر بودم ولی ماست زیاد خوردم (یک پیاله)
الان که اومدم به وبلاگها سر بزنم یک مشت بادوم خوردم با یک ته بشقابی خیلی گنده با rice cake
امروز م گند زدم ولی نباید بگذارم هر روز بگم که گند زدم الان اومدم اینجا نوشتم تا خجالت بکشم تا هر وقت خواستم بخورم یادم باشه که قراره همه چیز اینجا ثبت بشه
امروز تو مال فهمیدم که من همه لحظات زندگی ام دارم به چاقیم فکر میکنم وقتی میخوابم وقتی غذا میخورم وقتی میرم آرایشگاه (به این فکر میکنم که چرا برم آرایشگاه وقتی اینقدر چاق و زشتم) وقتی میرم خرید چه خرید مواد غذایی چه پوشاک وقتی میرم مسافرت وقتی لباس میپوشم وقتی رانندگی میکنم بعد با خودم فکر کردم یعنی لذت خوردن به این همه عذاب و پریشانی فکرم میارزه به این همه قایم شدن و خجالت کشیدن بعد به این نتیجه رسیدم که نمیارزه ولی شب دوباره این همه خوردم چرا درست نمیشم
شوهرکم وقتی میخواست بیاد خواستگاری ام سی کیلو کم کرد بعد که ازدواج کردیم دو تایی شروع کردیم به باد شدن هر وقت بهش میگفتم لاغر کن میگفت من یک دستگاه داشتم که خیلی بهم کمک کرد ولی بعد از ازدواج چون جامون کم شده بود انداختیمش بیرون میگفت تا اون دستگاه نباشه من نمیتونم لاغر بشم حالا دیروز دیدیم یکی از همسایه ها مثل اون دستگاه کمی پیشرفته ترش را گذاشته بیرون شوهرک منم برش داشت و اورد خونه امروز هم دو تایی باهاش کار کردیم وقتی باهاش کار میکنی مثل این میمونه که داره پار ومیزنی باید با زور دستات بدنت را که روی یک صندلی به حالت نشسته هست بکشی جلو و در این حالت پاهات داخل شکمت چمع میشه بعد دوباره خودت را میسری عقب و دوباره این حرکت را تکرار میکنی امروز 120 تا زدم
۱۳۸۶ بهمن ۲۴, چهارشنبه
خستگی
این روزها اصلا حالم خوب نیست همیشه خسته ام هدف هفته پیشم این بود که در طول هفته هم رژیمم را مثل آخر هفته خوب نگه دارم در طول هفته خوب پیش رفتم ولی آخر هفته از نظر روحی اصلا خوب نبودم و نتونستم بنویسم وزنم هم تغییری نکرده .الان چند روز بود که اصلا کامپیوتر را هم روشن نکردم حالا هم از دانشگاه اومدم که شایان را خونه بگذلرم و برگردم دانشگاه تا 10 شب خیلی خسته ام سعی میکنم فردا جدول هفته پنجم را بکشم و به وبلاگها سر بزنم امروز صبح هم کلاس نرفتم و خواب موندم
صبحانه: یک نون جو با یک لایه پنیر کره ای بدون چربی که روز مالیده شده بود
اشتباه محض کردم و دو تا از شیرینی کوچولو های شایان را خوردم
با موز شیر بدون چربی شیر موز درست کردم و خوردم
پ.ن: خب به همه چیز گند زدم رفت پی کارش امشب آخر کلاس داشتم به دوستم آدرس کتابخانه را میدادم همه بچه ها رفته بودن که استاد گفت کتابخانه کجاست که داشتم براش میگفتم بعد حرف شد دوستم گفت که من خیلی مشغول هستم بعد به استاد گفت که من یک بچه دو ساله هم دارم که استاد جواب داد دارم میبینم وای تا این را گفت میخواستم بمیرم زود خداحافظی کردیم امدیم بیرون که از دوستم پرسیدم چرا این حرف را زد دوستم گفت حتما فکر کرد تو به بچه شیر میدی گفتم ولی من دیگه شیر نمیدم گفت ولی اون اینطوری فکر کرد وای خیلی خیلی ناراحت شدم از اون موقع تا الان همینجوری دارم میخورم از ناراحتی . فکر کنم چهار هزار تا کالری تا الان خوردم از خودم بدم میاد خیلی زیاد
صبحانه: یک نون جو با یک لایه پنیر کره ای بدون چربی که روز مالیده شده بود
اشتباه محض کردم و دو تا از شیرینی کوچولو های شایان را خوردم
با موز شیر بدون چربی شیر موز درست کردم و خوردم
پ.ن: خب به همه چیز گند زدم رفت پی کارش امشب آخر کلاس داشتم به دوستم آدرس کتابخانه را میدادم همه بچه ها رفته بودن که استاد گفت کتابخانه کجاست که داشتم براش میگفتم بعد حرف شد دوستم گفت که من خیلی مشغول هستم بعد به استاد گفت که من یک بچه دو ساله هم دارم که استاد جواب داد دارم میبینم وای تا این را گفت میخواستم بمیرم زود خداحافظی کردیم امدیم بیرون که از دوستم پرسیدم چرا این حرف را زد دوستم گفت حتما فکر کرد تو به بچه شیر میدی گفتم ولی من دیگه شیر نمیدم گفت ولی اون اینطوری فکر کرد وای خیلی خیلی ناراحت شدم از اون موقع تا الان همینجوری دارم میخورم از ناراحتی . فکر کنم چهار هزار تا کالری تا الان خوردم از خودم بدم میاد خیلی زیاد
۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سهشنبه
یک روز خوب
امروز روز خوبی بود صبح وسط کلاسهام رفتم جیم دانشگاه و کمی رو دستگاه راه رفتم و دویدم خیلی خوب بود ولی اشتباهی که کردم این بود که گام شمارم تو جیب شلوار جینم بود وقتی رفتم تو لاکر روم و لباس عوض کردم یادم رفت که ورش دارم و این همه راه رفتم و گام شمارم ازشون جا موند
از اونجایی که من شب ولنتاین دانشگاه تشریف دارم ما امشب جلو جلو گرفتیمش و واسه شام که بیرون رفته بودیم من به گارسونه گفتم برام میکس سالاد و برنج بیاره و اون اشتباه کرد و فقط سالاد اورد با چهار تیکه گوشت که یکیشو به شوهری دادم یکیشو به شایان و دو تاشم خودم خوردم و کمی هم (اندازه یک بند انگشت) از کوبیده شوهری خوردم از ته دیگ اندازه یک بند انگشت خوردم از زولبیا و بامیا هم فقط یک بامیه کوچیک خوردم خیلی از خودم راضیم از اونجایی که نتونستم کالری بامیه و ته دیگ را حساب کنم دو تاشو 200 تا گرفتم و به فیت دی ام اضافه کردم
راستی واسه ولنتاینم ای پاد گرفتم که خیلی خوشحالم چون الان دیگه موقع راه رفتن حوصله ام سر نمیره امروز یک عالمه حوصله ام سر رفته بود گفتم برم یکی از کتابهامو بیارم بخونم که هم درس بخونم و هم به ورزشم رسیده باشم که از بس پایین و بالا میرفتم خط را گم میکردم نمیدونم چه جوری ملت میتونن موقع راه رفتن یا دویدن مطالعه هم بکنن
قراره فردا برم درس زبانم را حذف کنم یا باید به وزنم برسم یا به زبانم برای فردا باید یک مقاله پنج صفحه ای مینوشتیم که دیدم واقعا نمیرسم خدا کنه فردا بتونم راحت حذفش کنم و مشکلی پیش نیاد
آخ جون این هفته یک پوند کم کردم اگه هفته دیگه فقط و فقط نیم پوند کم کنم ستاره دومم را میگیرم پس پیش به سوی ستاره دوم
از اونجایی که من شب ولنتاین دانشگاه تشریف دارم ما امشب جلو جلو گرفتیمش و واسه شام که بیرون رفته بودیم من به گارسونه گفتم برام میکس سالاد و برنج بیاره و اون اشتباه کرد و فقط سالاد اورد با چهار تیکه گوشت که یکیشو به شوهری دادم یکیشو به شایان و دو تاشم خودم خوردم و کمی هم (اندازه یک بند انگشت) از کوبیده شوهری خوردم از ته دیگ اندازه یک بند انگشت خوردم از زولبیا و بامیا هم فقط یک بامیه کوچیک خوردم خیلی از خودم راضیم از اونجایی که نتونستم کالری بامیه و ته دیگ را حساب کنم دو تاشو 200 تا گرفتم و به فیت دی ام اضافه کردم
راستی واسه ولنتاینم ای پاد گرفتم که خیلی خوشحالم چون الان دیگه موقع راه رفتن حوصله ام سر نمیره امروز یک عالمه حوصله ام سر رفته بود گفتم برم یکی از کتابهامو بیارم بخونم که هم درس بخونم و هم به ورزشم رسیده باشم که از بس پایین و بالا میرفتم خط را گم میکردم نمیدونم چه جوری ملت میتونن موقع راه رفتن یا دویدن مطالعه هم بکنن
قراره فردا برم درس زبانم را حذف کنم یا باید به وزنم برسم یا به زبانم برای فردا باید یک مقاله پنج صفحه ای مینوشتیم که دیدم واقعا نمیرسم خدا کنه فردا بتونم راحت حذفش کنم و مشکلی پیش نیاد
آخ جون این هفته یک پوند کم کردم اگه هفته دیگه فقط و فقط نیم پوند کم کنم ستاره دومم را میگیرم پس پیش به سوی ستاره دوم
۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه
شنبه
از اونجایی که هنوز بلد نیستم جدول درست کنم گزارشم را اینجا مینویسم
کالری خورده شده:1250
ورزش نکردم
ساعت پنج غروب که گام شمارم را نگاه کردم 13 نشون میداد من به کمرم وصل میکنم دکمه ریسیت کردنش هم سفت هست نمیدونم چرا اینقدر ریسیت میشه
امروز خیلی از نظر روحی خراب بودم من که یک ماه بین دو ترم لحظه شماری میکردم دانشگاه باز بشه الان مثل خر موندم توش از ناراحتی نیم ساعت ظهر خوابم برد نمیدونم چه جوری اصلا نفهمیدم شایان تو اون نیم ساعت چیکار کرد ولی یکهو دیدم زیرم خیسه از خواب پریدم و فهمیدم شایان لیوان شیرم را که گذاشته بودم رو میز که مجبور باشم بخورم اورده رو تخت و هی دستش را میکنه توش و داره باهاش بازی میکنه و این شده که همش ریخته رو تخت و من در دریای از شیر خوابیده بودم(البته یک ذره از دریا کوچیکتر بود ولی اونقدری بود که منو از بیهوشی به هوش بیاره)
ساعت بیداری 10
ساعت خواب
کالری خورده شده:1250
ورزش نکردم
ساعت پنج غروب که گام شمارم را نگاه کردم 13 نشون میداد من به کمرم وصل میکنم دکمه ریسیت کردنش هم سفت هست نمیدونم چرا اینقدر ریسیت میشه
امروز خیلی از نظر روحی خراب بودم من که یک ماه بین دو ترم لحظه شماری میکردم دانشگاه باز بشه الان مثل خر موندم توش از ناراحتی نیم ساعت ظهر خوابم برد نمیدونم چه جوری اصلا نفهمیدم شایان تو اون نیم ساعت چیکار کرد ولی یکهو دیدم زیرم خیسه از خواب پریدم و فهمیدم شایان لیوان شیرم را که گذاشته بودم رو میز که مجبور باشم بخورم اورده رو تخت و هی دستش را میکنه توش و داره باهاش بازی میکنه و این شده که همش ریخته رو تخت و من در دریای از شیر خوابیده بودم(البته یک ذره از دریا کوچیکتر بود ولی اونقدری بود که منو از بیهوشی به هوش بیاره)
ساعت بیداری 10
ساعت خواب
۱۳۸۶ بهمن ۱۲, جمعه
هفته آشفته من
من دوباره با روی سیاه برگشتم این هفته اونقدر فشار درسهام زیاد بود که شبا رو کتابا خوابم میبرد باورتون نمیشه اگه بگم دیشب حدود نیم ساعت فکر کنم تو دستشویی خوابیدم داشتم از خواب میمردم فکر کنم خیلی اشتباه کردم این همه واحد گرفتم ولی هر جور شده باید با نمرات عالی پاسشون کنم تو این چند روز اصلا سراغ کامپیوتر نتونستم بیام روزی شاید یک ساعت شایان و همسری را میدیدم حالا هفته اول ترمه خدا بقیه اش را بخیر کنه یک شب اومدم کامپیوتر را روشن کردم گفتم تا این ویندوزش روشن بشه برم به یک کاریم برسم که دیگه مشغول شدم و صبح که از خونه داشتم میرفتم بیرون یادم اومد که روشنش کرده بودم هر روز که هر چی میخوردم یک گوشه کتابم مینوشتم که بیام واردشون کنم ولی الان هر کدوم یکجا نوشته شده نمیتونم پیداشون کنم حالا باید دوباره نوشتن را شروع کنم
اشتباه: امروز یکی از قانونهای انار جونی را گوش نکردم ضربه اش ر ا خوردم اونم این بود که با خودم غذا و آب نبردم بیرون . امروز خیلی خیلی کلاسم سبک بود فقط یک کلاس ساعت 8 تا 9:30 داشتم(ولی مشکلترین درسمه :زبان) صبح تو راه از دانکین دونات یک نون جو با پنیر کره ای رژیمی و یک کافه لاته رژیمی گرفتم و تو راه دانشگاه خوردم وقتی از کلاس برگشتم دیدم اهالی خونه هنوز در خواب نازن کمی به کارام رسیدم دوش گرفتم که دیگه بیدار شدن بعد با ایران حرف زدم دیگه ساعت 1 ظهر بود که همسر جونی داشت صبحانه میخورد با اون یکذره نیمرو که با کمی روغن زیتون و سبزیجات درست شده بود با کمی نون خوردم بعد اومدم سراغ وبلاگ و پیامها را خوندم و رفتم سراغ وبلاگ انار که ویدیو مدیریت زمانش را ببینم که هنوز چند دقیقه بیشتر ندیده بودم که اینقدر شانی جیغ و گریه کرد مجبور شدم پاشم تصمیم گرفتم همگی بریم کتابخونه و شایان بره قسمت کودکان و کتاب بخونه و بازی کنه و منم درس بخونم بابایی هم مواظب فسقلی باشه خیلی گشنه ام بود ولی وقتی نبود که چیزی برای خودم درست کنم رفتیم کتابخونه سه ربع درس خوندم که بابایی اومد سراغم که از پسری بوهای ناجوری میاد از اونجایی که دستشویی کتابخونه جای عوض کردن نداشت مجبور شدم برم تو ماشین عوضش کنم و برگردم دوباره نیم ساعت درس خوندم که اهل بیت اومدن و گفتن خسته شدن بابایی گفت بریم خونه من شانی را نگه میدارم تو درس بخون!!!! قرار شد بریم خونه که رفتیم دم ماشین و دیدیم من کلید را تو ماشین جا گذاشتم(احتمالا وقتی صندلی عقب نشسته بودم تا شانی را عوض کنم از جیبم افتاد) به بابایی گفتم کلید من را از کیفم بردار که معلوم شد اونم خونه جا مونده ما هم دیگه کلید خونه را نداشتیم که بخوایم بریم خونه برداریم یک گشت امنیتی(سکیوریتی) داشت اونجاها دور میزد که ازش کمک خواستیم گفت من نمیتونم ولی الان زنگ میزنم بیان کمکتون کنن که بعد از یک عالمه معطلی اومدن که نتونستن باز کنن که مجبور شدیم زنگ بزنیم به (سه آ) AAA که عضوشونیم که اونها هم بعد از دو ساعت اومدن و یک عالمه هم شارژمون کردن این شد که دیگه من آخراش از گرسنگی داشت سرم گیج میرفت اون دور و برا هم هیچ جایی نبود که چیزی بخرم واقعا داشتم از گشنگی میمردم که تا ماشین باز شد سوار شدیم و رفتیم اولین رستوران که بوفه چینی بود که هر چی میتونی بخوری منم تا تونستم پای خرچنگ خوردم چون اون تنها غذایی بود که سرخ نشده بود بعد هم اومدیم خونه شایان را حموم دادم و خوابوندمش شد 11 شب من موندم با یک کوه درس گفتم اول بیام غیبتم را موجه کنم شاید بازم مورد بخشش قرار بگیرم
من با پر رویی تمام میرم سراغ پنج نکته ام:
1. حتما حتما هر شب جدولهامو بنویسم چون تنها راه نجاتم همینه
2. غذا با خودم ببرم یا برنامه داشته باشم که قراره چی بخورم(یک تجربه ای که این هفته داشتم یکی از روزها که از صبح میرفتم دانشگاه بعد وسطش باید شایان را از مهد برمیداشتم و میاوردمش میدادم دست باباش و دوباره برمیگشتم دانشگاه وقتی اومدم خونه خیلی خیلی گشنه ام بود پس کمی پاپ کرن خوردم میخواستم شامم را از ساب وی یک چیز سالم بگیرم ولی موقع رفتن گفتم من که اینقدر پرم اگه گشنم شد برکی که استاد میده میرم یک چیز میخرم اولین جلسه مون با این استاد بود اومد کلاس و گفت من اصلا برک نمیدم اگه من میتونم پنج ساعت بشینم و درس بخونم پس شما هم میتونین و این شد که من چهار ساعت تمام تو کلاس نشستم که دو ساعت آخرش داشتم از گشنگی میمردم)
3.زودتر شایان را از خواب بیدار کنم زودتر برم دانشگاه که مسافتهای بین ساختمونها (کلاسهام و مهد شایان ) را پیاده برم به جای ماشین.
4.مواظب گام شمارم باشم که هی دکمه restart فشار داده نشه
5. هر روز با خودم آب ببرم
به انار خوبم:
عزیزم اگه یکهو میشه که چند روز نمینویسم بدون که شرایطی پیش اومده که شاید وقت نکنم دستشویی برم باور کن و میدونم که تو این فشار درسیت و این همه کار برام وقت و انرژی گذاشتی که بهم کمک کنی کاری را که الان واسه چند سال برام یک آرزو شده تحقق ببخشی کاری که هیچکس برام نکرده(یا علمش را نداشتن یا نخواستن یا نتونستن) من همه اینها را میدونم و نمیخوام به وقتی که برام گذاشتی بی احترامی کنم و قدرش را ندونم ولی وقتی جوری میشه که نتونم بیام بنویسم (مثلا برنامه دارم که فلان چیز را بخونم بعد بیام پای اینترنت که یکهو میبینم تا صبح رو کتاب میخوابم نه به درسم میرسم نه با اینترنتم نه به خوابم) همش این فشار روحیش با منه که برو بنویس واسه کاری که برات انجام شده احترام قایل شو ( مهدیسی اگه اینو میخونی بدون این فشار روحی که نمیتونم تلفنهاتو جواب بدم همیشه با من هست که همش میخوام بهت بزنگم ولی نمیشه) خلاصه یک دنیا معذرت. درباره کمال گرایی میدونی من مجبورم به وظایفم عمل کنم از رسیدگی به شایان که نمیتونم بزنم درسهامو باید باید نمره بالا بگیرم تا واسه انتقالم به دانشگاه دیگه به مشکل بر نخورم رژیمم که اولویت اول هست تنها جایی که ازش زده میشه و بیشترین کمک را هم ازش دریافت میکنم شوهرکمه
خلاصه اگه فردا شایان باهام همراهی کنه میشینم ویدیو مدیریت زمان را میبینم شاید بتونم به این وضعیت آشفته ام یک سرو سامانی بدم
خسته نباشید که این همه متن را خوندین
راستی غذاهایی که امروز خوردم همین هایی بود که نوشتم
آه داشت یادم میرفت من یک مشکل کوچولو هم دارم و اون اینه که نمیتونم واسه خودم فایل درست کنم یعنی نمیدونم چه جوری یک شیت جدید باز کنم میرم تو قسمت داکیومنت و رو نیو کلیک میکنم ولی چیزی باز نمیشه میشه بهم بگین که چه جوری یک صفحه جدید باز کنم؟ ممنون
اشتباه: امروز یکی از قانونهای انار جونی را گوش نکردم ضربه اش ر ا خوردم اونم این بود که با خودم غذا و آب نبردم بیرون . امروز خیلی خیلی کلاسم سبک بود فقط یک کلاس ساعت 8 تا 9:30 داشتم(ولی مشکلترین درسمه :زبان) صبح تو راه از دانکین دونات یک نون جو با پنیر کره ای رژیمی و یک کافه لاته رژیمی گرفتم و تو راه دانشگاه خوردم وقتی از کلاس برگشتم دیدم اهالی خونه هنوز در خواب نازن کمی به کارام رسیدم دوش گرفتم که دیگه بیدار شدن بعد با ایران حرف زدم دیگه ساعت 1 ظهر بود که همسر جونی داشت صبحانه میخورد با اون یکذره نیمرو که با کمی روغن زیتون و سبزیجات درست شده بود با کمی نون خوردم بعد اومدم سراغ وبلاگ و پیامها را خوندم و رفتم سراغ وبلاگ انار که ویدیو مدیریت زمانش را ببینم که هنوز چند دقیقه بیشتر ندیده بودم که اینقدر شانی جیغ و گریه کرد مجبور شدم پاشم تصمیم گرفتم همگی بریم کتابخونه و شایان بره قسمت کودکان و کتاب بخونه و بازی کنه و منم درس بخونم بابایی هم مواظب فسقلی باشه خیلی گشنه ام بود ولی وقتی نبود که چیزی برای خودم درست کنم رفتیم کتابخونه سه ربع درس خوندم که بابایی اومد سراغم که از پسری بوهای ناجوری میاد از اونجایی که دستشویی کتابخونه جای عوض کردن نداشت مجبور شدم برم تو ماشین عوضش کنم و برگردم دوباره نیم ساعت درس خوندم که اهل بیت اومدن و گفتن خسته شدن بابایی گفت بریم خونه من شانی را نگه میدارم تو درس بخون!!!! قرار شد بریم خونه که رفتیم دم ماشین و دیدیم من کلید را تو ماشین جا گذاشتم(احتمالا وقتی صندلی عقب نشسته بودم تا شانی را عوض کنم از جیبم افتاد) به بابایی گفتم کلید من را از کیفم بردار که معلوم شد اونم خونه جا مونده ما هم دیگه کلید خونه را نداشتیم که بخوایم بریم خونه برداریم یک گشت امنیتی(سکیوریتی) داشت اونجاها دور میزد که ازش کمک خواستیم گفت من نمیتونم ولی الان زنگ میزنم بیان کمکتون کنن که بعد از یک عالمه معطلی اومدن که نتونستن باز کنن که مجبور شدیم زنگ بزنیم به (سه آ) AAA که عضوشونیم که اونها هم بعد از دو ساعت اومدن و یک عالمه هم شارژمون کردن این شد که دیگه من آخراش از گرسنگی داشت سرم گیج میرفت اون دور و برا هم هیچ جایی نبود که چیزی بخرم واقعا داشتم از گشنگی میمردم که تا ماشین باز شد سوار شدیم و رفتیم اولین رستوران که بوفه چینی بود که هر چی میتونی بخوری منم تا تونستم پای خرچنگ خوردم چون اون تنها غذایی بود که سرخ نشده بود بعد هم اومدیم خونه شایان را حموم دادم و خوابوندمش شد 11 شب من موندم با یک کوه درس گفتم اول بیام غیبتم را موجه کنم شاید بازم مورد بخشش قرار بگیرم
من با پر رویی تمام میرم سراغ پنج نکته ام:
1. حتما حتما هر شب جدولهامو بنویسم چون تنها راه نجاتم همینه
2. غذا با خودم ببرم یا برنامه داشته باشم که قراره چی بخورم(یک تجربه ای که این هفته داشتم یکی از روزها که از صبح میرفتم دانشگاه بعد وسطش باید شایان را از مهد برمیداشتم و میاوردمش میدادم دست باباش و دوباره برمیگشتم دانشگاه وقتی اومدم خونه خیلی خیلی گشنه ام بود پس کمی پاپ کرن خوردم میخواستم شامم را از ساب وی یک چیز سالم بگیرم ولی موقع رفتن گفتم من که اینقدر پرم اگه گشنم شد برکی که استاد میده میرم یک چیز میخرم اولین جلسه مون با این استاد بود اومد کلاس و گفت من اصلا برک نمیدم اگه من میتونم پنج ساعت بشینم و درس بخونم پس شما هم میتونین و این شد که من چهار ساعت تمام تو کلاس نشستم که دو ساعت آخرش داشتم از گشنگی میمردم)
3.زودتر شایان را از خواب بیدار کنم زودتر برم دانشگاه که مسافتهای بین ساختمونها (کلاسهام و مهد شایان ) را پیاده برم به جای ماشین.
4.مواظب گام شمارم باشم که هی دکمه restart فشار داده نشه
5. هر روز با خودم آب ببرم
به انار خوبم:
عزیزم اگه یکهو میشه که چند روز نمینویسم بدون که شرایطی پیش اومده که شاید وقت نکنم دستشویی برم باور کن و میدونم که تو این فشار درسیت و این همه کار برام وقت و انرژی گذاشتی که بهم کمک کنی کاری را که الان واسه چند سال برام یک آرزو شده تحقق ببخشی کاری که هیچکس برام نکرده(یا علمش را نداشتن یا نخواستن یا نتونستن) من همه اینها را میدونم و نمیخوام به وقتی که برام گذاشتی بی احترامی کنم و قدرش را ندونم ولی وقتی جوری میشه که نتونم بیام بنویسم (مثلا برنامه دارم که فلان چیز را بخونم بعد بیام پای اینترنت که یکهو میبینم تا صبح رو کتاب میخوابم نه به درسم میرسم نه با اینترنتم نه به خوابم) همش این فشار روحیش با منه که برو بنویس واسه کاری که برات انجام شده احترام قایل شو ( مهدیسی اگه اینو میخونی بدون این فشار روحی که نمیتونم تلفنهاتو جواب بدم همیشه با من هست که همش میخوام بهت بزنگم ولی نمیشه) خلاصه یک دنیا معذرت. درباره کمال گرایی میدونی من مجبورم به وظایفم عمل کنم از رسیدگی به شایان که نمیتونم بزنم درسهامو باید باید نمره بالا بگیرم تا واسه انتقالم به دانشگاه دیگه به مشکل بر نخورم رژیمم که اولویت اول هست تنها جایی که ازش زده میشه و بیشترین کمک را هم ازش دریافت میکنم شوهرکمه
خلاصه اگه فردا شایان باهام همراهی کنه میشینم ویدیو مدیریت زمان را میبینم شاید بتونم به این وضعیت آشفته ام یک سرو سامانی بدم
خسته نباشید که این همه متن را خوندین
راستی غذاهایی که امروز خوردم همین هایی بود که نوشتم
آه داشت یادم میرفت من یک مشکل کوچولو هم دارم و اون اینه که نمیتونم واسه خودم فایل درست کنم یعنی نمیدونم چه جوری یک شیت جدید باز کنم میرم تو قسمت داکیومنت و رو نیو کلیک میکنم ولی چیزی باز نمیشه میشه بهم بگین که چه جوری یک صفحه جدید باز کنم؟ ممنون
اشتراک در:
پستها (Atom)

