۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

8

امروزم خوب بودم ولی از بس سوپ خوردم از هر چی سوپ زده شدم اصلا تموم نمیشه این شوهری هم نمیخوره دیشب که شیر و سیریال خورد امشب هم با شکم گشنه خوابید از دیشب میگه غذا درست کنم میگم نمیشه اول این سوپ باید تموم بشه میگه تو میخواستی من برای تو درست کردم عجب گیری کردم ها فکر کنم بقیه اش را که یک دیگ گنده هست بریزم دور چون دیگه حالم از هر چی سوپ هست بهم میخوره.
صبحانه: یک تخم مرغ با دو تکه نون رژیمی و شش تا زیتون و یک چای و یک بار و دو تا خرما
نهار:شیر با چریوز و یک سریال رژیمی دیگه با دو تکه نون رژیمی و شش تا زیتون
میان وعده: سه تا سیب با یک خرما
شام :سوپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ
تا الان بیست و سه تا از 29 تا مو خوردم
شوهری ما یک منشی داره که یک بادوم خیلی خیلی خیلی خیلی خوشمزه ای برامون میاره که حد نداره فکر کنم میره از آستانه اشرفیه میخره میاره(ایرانی نیست) حالا امشب این شوهری یک عالمه از اینها اورد اول خواستم کمی بخورم بعد گفتم بگذار اول حساب کنم ببینم چقدر میشه وزنش کردم دیدم 150 گرم شده رفتم تو ویت واتچر دیدم نوشته اگه چهل تا بخوری میشه 4 پوینت کمی برام مشکوک اومد زدم 150 گرم دیدم میگه 23 پوینت نفهمیدم چی شد گفتم برم بسته اش را بشمارم ببینم چند تا توشه 10 تا شمردم دیدم دیگه نمیتونم ادامه بدم دندونام درد گرفته بود از بس به هم فشارشون میدادم خیلی خیلی عطر خوبی داره فکر کنم 80 تا توش بود دیگه اگه بخوایم خیلی خیلی حساب کنیم میشه 10 پوینت حالا نمیدونم چند تا پوینت داره باید برم میتینگ از لیدر بپرسم ولی اگه بدونین چقدر دلم میخواد از بس دلم میخواد تپش قلب گرفتم دندونامم میخاره از بس دلشون میخواد یاد سیگاریهایی میفتم که میخوان ترک کنن به سیگار خاموش پک میزنن منم دقیقا الان همون حسم از یک طرف میگم برم بجاش شیر و سیریال بخورم از یک طرف میگم اصلا برم بخوابم که هیچی نخورم
کارهای خوب امروز: وقتی داشتم سیریال میریختم نصف مقدار همیشگی ریختم و با همون سیر شدم ولی چون از نظر روانی همیشه دو برابرش را میخوردم هی فکر کردم برم بقیه اش را هم بخورم بعد گفتم ولش کن و هی مقاومت کردم که بعد بیام اینجا بنویسم
کارهای بد امروز: تا ساعت چهار باید رو گزارش ازمایشگاه کار میکردم که هی اینترنت گردی کردم هی وبلاگ خوندم هی رفتم تو فیس بوک نه گزارشم را نوشتم نه ورزش کردم نه حتی دو قدم راه رفتم بجاش میتونستم یک عالمه راه برم یا حداقل با شانی بازی بدو بدو کنم که کمی انرژی بسوزونم ولی بچه ام را به بهانه گزارش نوشتن نشوندم پای تلویزیون خودمم هیچ کاری نکردم

هیچ نظری موجود نیست: