این چند روزی که نبودم رژیمم داشت خوب پیش میرفت ولی امروز گند زدم به همه چیز اونقدر خوردم که حد نداره بعد استرس گرفتم که حالا چیکار کنم چه جوری بیام اینجا بگم و از استرس این موضوع بیشتر خوردم نمیدونم چه مرگم شده بچه ام مریضه منم هی از استرسش میخورم از دیروز تا الان فقط شیر خورده لب به غذا نزده اونقدر اسهال داشته که دودولیش وحشتناک سوخته که میترسه جیش کنه منم خیر سرم دانشگاه بودم باباش هم با غذا درست کردن و شستن لباسهایی که بر اثر مریضیش کثیف شده مشغول بود که عوض نکرده بچه ام اینجوری سوخته .بین کلاسهام رفتم مال که براش شورت بخرم که از این آخر هفته پاتی ترین را شروع کنه که یک لباس واسه خودم خوشم اومد رفتم بپوشم خودم را تو اینه دیدم فقط گریه کردم از هیکلم متنفرم الان سه سال میشه که واسه خودم لباس نخریدم به امید اینکه لاغر بشم ولی نشدم یک ماه دیگه عروسیه من باید تا اون موقع سی کیلو لاغر میکردم که نکردم از خودم بدم میاد از هیکلم بدم میاد از اینکه قوی نیستم بدم میاد از اینکه وقت هیچی را ندارم بدم میاد خسته ام خیلی زیاد
من یکشنبه ها میرفتم ویت واتچر ولی الان یک شنبه ها شوهری میره سر کار و من دیگه نمیتونم برم و یک روز دیگه که بخوام برم میشه جمعه یا شنبه ولی روم نمیشه برم از بس بازم چاق شدم لیدرمم هم اون روزها نیست من به امید همین لیدرم داشتم وزن کم میکردم
به شوهری گفتم برام سوپ درست کنه اومدم خونه دیدم یک تشت سوپ درست کرده واقعا شوکه شدم من اگه بخواهم همش را هم بزارم فریزر جا نمیگیره شاید اندازه 50 نفر سوپ درست کرده من نمیدونم با خودش چی فکر کرده یک مرغ گنده با یک عالمه سبزیجات یک گل کلم کامل یک براکلی یک کیلو قارچ یک دسته کرفس یک دسته جعفری با یک عالمه لیمو امانی بقیه اش هم یادم نمیاد .آخه من به این عزیزم چی بگم وقتی با اون همه خستگیش برام سوپ درست کرده مگه من چقدر میتونم بهش غر بزنم
مهروش جونم میگی که زیاد میخورم ولی من طبق رژیمم پیش میرم با همه اینها از یک طرف میگم نکنه واقعا داره زیاد میخورم چون منی که این همه اضافه وزن دارم اگه خیلی کم خوری کنم یکهو ولش میکنم چون باید حداقل یک سال رژیم بگیرم این فکرها هی میاد تو کله ام هی میگم یعنی من باید یک سال رژیمی بخورم نمیدونم داره خل میشم خسته ام
جیرجیرک جونم اره من این سوپها را خریدم یک بار هم خوردم خوب بود خیلی ابکی بود ولی کلا خوب بود ولی از اونجایی که میگن غذاهای کن ضرر دارن منم گذاشتم تو ماشین که اگه تو دانشگاه بی غذایی گیر کردم بخورمشون
یک دختره سیاهپوست تو کلاسمون هست که بصورت وحشتناکی اعتماد به نفس داره کمی از من چاقتره و دو سال از من بزرگتر ولی سه تا بچه 13 و 9 و 8 ساله داره یک روز که میخواست بره پای تخته تمرین حل کنه از جاش تا تخته که میخواست بره یک حالتی رفت مثل اینکه بخوای بدوی ولی اهسته اش کنی پاهاش را خیلی بالا میاورد و دستاشو به حالت دو تکون میداد که باعث شده بود همه جاش تکون بخوره پسرهای کلاس هم مسخره بازی در میاوردن و میگفتم
shake it, shake it
اونم بدترش میکرد این استاد بدبختمون که تو سن هشتاد سالگی اولین سال تدریسش را تجربه میکنه چیزی نمیگفت من مونده بودم تو اعتماد به نفس این دختره
امروزم یک لباس خیلی خیلی باز پوشیده بود که همه سینه هاش بیرون بود هی بچه ها اذیتش میکردن که سینه هاشو اونم دستش را میانداخت زیر سینه های به اون بزرگی و تکونشون میداد و مسخره بازی در میاورد (ما تو کلاس پنجاه نفره فقط سه تا دختریم) واقعا من نمیدونم این امریکاییها این همه اعتماد به نفس را از کجا میارن
حالا امشب هی کارهای این دختره یادم میاد هی به خودم فکر میکنم که منم هیکلم مثل این دختره قناصه هی بغض میکنم
از فردا دوباره مینویسم هر روز چی خوردم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)


۴ نظر:
قربونت برم من هم همه ی این حس ها رو دارم . چی فکر کردی ؟ که ماها همه عاشق هیکلمون هستیم ؟؟
یکی از اصلی ترین قسمت های لاغر شدن شکیبایی است . ببین بالاخره ما باید به این باور برسیم که یک ماهه نمی شه سی یا چهل کیلو وزن کم کرد . قهرمان همیشه به من می گه چقدر طول کشید تا چاق شدی ؟ دو برابرش طول می کشه تا لاغر بشی . و می گه همون جور که یک گرم یک گرم چاق شدی یک گرم یک گرم هم لاغر می شی .
ببین من نمی دونم رژیمت چیه . اگه گفتم زیاد می خوری چیزی بود که به نظرم رسید . مثال هاش رو هم برات زدم . مثل اون ژله . من برنامه ی ویت واچرز رو نمی دونم اما حدس می زنم این بیست پوینت سقف خوردنت در روزه . نه این که حتما بیست پوینتت رو بخوری . نه این که اگه از صبح پونزده پوینت خورده بودی شب بشینی 5 تا دیگه اش رو پای تی وی تخمه بخوری .
من از یک ماه پیش از این که برم پیش این دکتر کیمیاگر شروع کردم به وزن کم کردن . بدون هیچ رژیم اصولیی . دیدم من همه اش دارم خورده خوری می کنم و همه ی خورده خوری هام هم کربوهیدرات است . بیسکوییت مخصوصا . تصمیم گرفتم کربوهیدرات رو نخورم . اما مساله ی دیگه این بود که من اگه پلو نخورم رژیم رو ول می کنم . بنابراین ظهر پلو می خورم اما کم . این جوری با خوردن پلو احساس رژیم داشتن بهم دست نمی ده .
کار دیگه ای که بهم کمک کرد تمرکز بر غذا بود . یعنی اگه چیزی خواستم بخورم فکر کردم ببینم واقعا دلم می خواد ؟ اگه دلم واقعا نون خامه ای خواست خوردم ، به جاش یه ظرف سالاد نخوردم چون سالاد رو می خورم و باز دلم نون خامه ای رو می خواست و به جاش مثلا یک کاسه سوپ می خوردم و باز دلم نون خامه ای رو می خواست و این جوری کالریی که می خوردم از کالری نون خامه ای بیشتر بود .
دیگه این که وقتی چیزی می خوردم ، درست در ثانیه ای که احساس می کردم دیگه دلم نمی خواد ، می ذاشتمش کنار .
همچنین بلند شدن از سر میز بعد از پایان غذا کمک می کنه . آدم می شینه پیش بقیه و یه عالم خورده خورده می خوره و نمی فهمه . بعد هم ته غذای بچه که حیفه بریزیم دور . بعد ته ظرف خورش حیفه . بعد ته کاسه ی ماست حیفه و ..
یک کار دیگه هم می شه . هفته ای یک روز رو هر چی دلت می خواد بخور . شش روز رعایت کن یک روز نکن . هر روزی که دوست داری . اما روزش خاص و ثابت باشه . همیشه دوشنبه ها مثلا .
دیگه چی بگم بهت ؟
آها . این خانمه . دیوانه به جای این که فکر کنی تو هم هیکلت قناصه ، فکر کن که بتونی مثل اون اعتماد به نفس داشته باشی . ( من هم ندارم ها ) .
قهرمان همیشه به من می گه یعنی زن های چاق آدم نیستند ؟ نمی تونند شیک باشند ؟ لباس گیرت نمیاد برو خیاطی بده برات بدوزند ..
من اما هییییییییچ خوشم نمیاد و هی مثل تو می گم باشه لاغر شم لباس بخرم . و نمی شم . اون وقت هی بدلباس تر و ر نتیجه بی اعتماد به نفس تر می شیم .
به خودت برس . ما شایسته ی بهترین ها هستیم .
ارسال یک نظر